تبليغاتX
اسیرخاک

اسیرخاک
     

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:

" نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:2  توسط فرزند خاک  |