کنار مشتی خاک در دوردست خودم . تنها . نشسته ام. نوسان ها خاک شد و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت. شبیه هیچ شده ای! چهره ات را به سردی خاک بسپار. اوج خودم را گم کرده ام. می ترسم از لحظه ی بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد. از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم. بیهوده بود.بیهوده بود. ان طرف سیاهی من پیداست. پیوند رشته ها با من نیست. می پرم.می پرم. روی دشتی دور افتاده افتاب.بال هایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم...
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:38  توسط فرزند خاک
|
|
|
|