تبليغاتX
اسیرخاک

اسیرخاک
     

 

مادر بزرگ!

 گم کرده ام در هیاهو ی شهر ان نظربند سبز را که تو در کودکی

بسته بودی به بازوی من.

در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق  خمره ی دلم بر ایوان سنگ

و سنگ شکست.

دستم به دست دوست ماند.

پایم به پای راه رفت.

من چشم خورده ام.

من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم.

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

یقین دارم که می ایی و

تمام فاصله ها را از بین خواهی برد.

می ایی و ظلمت شب را می شکنی...

بیا تا بین لب و لبخند فاصله نباشد.

 

نیمه شعبان مبارک.

 

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 21:29  توسط فرزند خاک  |