خسته ام از سکوت. خسته ام از همه ی حرفهای نگفته ام . خسته ام... خسته ام از بس درک کرده ام. خسته ام از روز از شب. خسته ام...
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
میان دو لحظه ی پوچ درامد و رفتم. انگار دری به سردی خاک باز کردم: گورستان به زندگی ام تابید. بازی های کودکی ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند. سنگها را می شنوم: ابدیت غم... کنار قبر... انتظار چه بیهوده است.
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:1  توسط فرزند خاک
|
|
|
|