ناله هایم را با کبوترها قسمت می کنم. اشکهایم را به دامان ابر می ریزم. خنده هایم را به افتاب می بخشم. خاطره هایم را به باد هدیه می کنم و غم هایم را به دوش می گیرم و به جستجوی سنگ صبوری از دشتی به دشتی و ار شهری به شهری سفر می کنم. اما غم در خانه ها لبریز است و برای اندوه من جایی نیست... |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:9  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
تو ای حسین! با تو چه بگویم؟ "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل" و تو ای کشتی راه ای چراغ رهایی ای خونی که از ان نقطه ی صحرا جاودان می تپی و جوشی و در بستر زمان جاری هستی و بر همه ی نسل ها می گذری ای اموزگار بزرگ شهادت! قطره ای از ان خون را در بستر خشکیده و نیم مرذه ی ما جاری ساز! ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی تا با هر قطره ی خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش اری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی وعشق و امید دهی! ایمان ما. ملت ما. تاریخ فردای ما.کالبد زمان ما "به تو و خون تو محتاج است".
میلاد امام حسین مبارک.
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:28  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
بگذار سپیده سر زند . چه باک که من بمیرم وشبنم فرو خشکد. و شبگیر خاموش شود و شبا هنگ گنگ گردد. و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد. و راه کهکشان بسته شود... بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی افتاب پر کشد. |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:47  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
پروانه و پیله روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی ساعتها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.ان شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند.او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحکم شود. اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد وهرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن از سوراخ را خدا برای پروانه قرار داده تا به ان وسیله ی مایعی از بدنش ترشح شودو پس از خروج به او امکان پرواز دهد. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خدا مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم. ـ من نیرو خواستم وخداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم. ـ من انگیزه خواستم وخداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. ـ من محبت خواستم وخداوند به من فرصت داد تا به دیگران کمک کنم. "من به انچه خواستم نرسیدم ...اما انچه نیاز داشتم به من داده شد" نترس.با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر انها غلبه کنی. |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:45  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
داستان درباره ی یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت. همه چیز سیاه بود. مرد هیج چیز را نمی دید. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در ان لحظات همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش امد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان اسمان و زمین معلق بود. در این لحظه برایش چاره ای نماند جز انکه فریاد بکشد "خدایا کمکم کن" ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد: " از من چه می خواهی؟" -ای خدا نجاتم بده! -واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ -البته که باور دارم! -اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر ار زمین فا صله داشت. |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 7:35  توسط فرزند خاک
|
|
|
|
