تبليغاتX
اسیرخاک

اسیرخاک
     

 

خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :

"يادت مي ايد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟"

زمين و آسمان هر دو براي تو بود، 

اما تو آسمان را نديدي، 

راستي عزيزم ، بالهايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و

جاي خالي چيزي را احساس كرد...

آن وقت رو به خدا كرد و گريست.

 

لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:50  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

دلم گرفته...

دلم گرفته برا تمام کسایی که یه جورایی دارن اذیت می شن...

کاش هیچ وقت.....

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:22  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

بهترین تصمیم  گرفتم...

می تونی بفهمی؟!

کاش می فهمیدی که ...

 

بهار نزدیک...

حس می کنی؟!

با توام!!!

بو بکش...

حس می کنی؟!

پس چرا من...

 

عیدت مبارک...

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:48  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

 دوباره فرصت؟

 برا ادمایی مثل من؟

 نه ، برای همه؟!

 اخه تا کی؟

 تا کجا؟

 می شنوی؟

با تو ام...

 خسته نشدی؟

از خودم و تمام احساسم بدم میاد...

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:40  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

دیروز نتونستم بنویسم...

امروز...

دلم...

دلم...

تولدت مبارک.

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:18  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

دیگه حتی نوشتنم ارومم نمی کنه...

دل من تنگه...

تنگه...

تنگه...

چه جهان غمناک است...

و خدایی...

و دویدم تا هیچ...

و دویدم تا چهره ی مرگ...

پرهایم؟

پر پر شد...

 

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 14:54  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

سکوت گریه کرد دیشب.

سکوت به خانه ام امد دیشب.

سکوت سرزنش ام داد.

و سکوت ساکت امد سرانجام.

چشما نم را اشک پر کرده است...

 

لینک ثابت نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:32  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:

" نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:2  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

کنار مشتی خاک

در دوردست خودم . تنها . نشسته ام.

نوسان ها خاک شد

و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

شبیه هیچ شده ای!

چهره ات را به سردی خاک بسپار.

اوج خودم را گم کرده ام.

می ترسم از لحظه ی بعد و از این پنجره ای که به روی  احساسم گشوده شد.

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.

بیهوده بود.بیهوده بود.

ان طرف سیاهی من پیداست.

پیوند رشته ها با من نیست.

می پرم.می پرم.

روی دشتی دور افتاده

افتاب.بال هایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم...

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:38  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

می نویسم و خط می زنم

و روی پیشانی کاغذ نگرانی ریل های خط خطی موج می زند.

عکس بگیر.

تصور کن من قطره ی تاریکی هستم که تنها در واگن هایم

زندگی می کنم وتصور کن این قطار تاریک را هرگز ندیده ای.

عکس بگیر.

از تاریکی شبهای بی چراغ و اصلا فکر نکن که سر قطار سوت

 می کشد و در گوشهای این کوه یک نفر هی داد می زند:

 خداحافظ   

خداحافظ

خط می زنم نام تو را و هی می نویسم ...

 

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 1:16  توسط فرزند خاک  | 

 


 

 

 خدا هست

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی میان انها در گرفت.

ارایشگر گفت:"من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد."

مشتری پرسید :"چرا باور نمی کنی؟"

-کافی ست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو

اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟

اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.

مشتری لحظه ای فکر کرد.اما جوابی نداد و بعد از تمام شدن اصلاح

از مغازه بیرون رفت و در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف.

مشتری برگشت و دوباره  به ارایشگاه رفت و گفت:

"می دانی چیست؟به نظر من ارایشگاه ها هم وجود ندارند."

ارایشگر با تعجب گفت:"چرا چنین حرفی می زنی؟من ارایشگرم."

مشتری با اعتراض گفت:

"نه ارایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل ان

 مردی که بیرون است با موی بلند و کثیف پیدا نمی شد."

ارایشگر گفت:"نه ارایشگر ها وجود دارند.مردم به ما مراجعه نمی کنند."

مشتری تایید کرد:"دقیقا!نکته همین است.خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردنند."

 

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:27  توسط فرزند خاک  |